پدر

میخواستم کمکی کرده باشم.؛پیش دستی های میوه رو جمع کردم، لبه یکی شون پریده بود،دستم برید،همون لحظه نگاش کردم خون نمیومد و باخودم گفتم مهم نیس.

خداحافظی کردیم.اومدم تو ماشین.

بی مقدمه میگه: مطمعن بودم بستریش میکنن

با عصبانیت میگم: "از کجا مطمعنی؟ کسی گفت یا همینجوری از خودت حرف درمیاری؟ اصلا قرار نبود برن بیمارستان،قرار بود برن خونه فلانی حال و هواش عوض بشه"

با خیالی راحت انگار که میخواد یک جمله خیلی معمولی رو بگه! میگه: "آره تماس گرفتیم باهاشون ،خونه فلانی شرایط نداشتن  و بردن بیمارستان بستریش کردن،ایشالا خوب میشه"

فک کنم مامانم هم خیلی سختش بود که سعیش رو میکرد که وانمود کنه اتفاق خاصی نیفتاده و  گفت:"فلانی رو میشناسی؟اونم همین وضعیت رو داشته ولی الان خوب شده و ..."

مامانم خیلی حرف زد

واقعا نفهمیدم چی میگه یعنی بقیه حرفاشو متوجه نشدم، فقط یه صدایی تو ذهنم دقیقا مثِ اِکو  هی پشت سر هم تکرار میکرد: بستریش کردن،بستریش کردن،بستریش کردن...

قفل شدم،عصبانی شدم، هنگ کردم،ریختم،شکستم،بغض کردم،،سست شدم،سست شدم،سست شدم...



احساس کردم دستم خیسه!بارون نمیومد! خون میومد...


+نگهدارش باش.


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.