میخواستم کمکی کرده باشم.؛پیش دستی های میوه رو جمع کردم، لبه یکی شون پریده بود،دستم برید،همون لحظه نگاش کردم خون نمیومد و باخودم گفتم مهم نیس.
خداحافظی کردیم.اومدم تو ماشین.
بی مقدمه میگه: مطمعن بودم بستریش میکنن
با عصبانیت میگم: "از کجا مطمعنی؟ کسی گفت یا همینجوری از خودت حرف درمیاری؟ اصلا قرار نبود برن بیمارستان،قرار بود برن خونه فلانی حال و هواش عوض بشه"
فک کنم مامانم هم خیلی سختش بود که سعیش رو میکرد که وانمود کنه اتفاق خاصی نیفتاده و گفت:"فلانی رو میشناسی؟اونم همین وضعیت رو داشته ولی الان خوب شده و ..."
مامانم خیلی حرف زد
واقعا نفهمیدم چی میگه یعنی بقیه حرفاشو متوجه نشدم، فقط یه صدایی تو ذهنم دقیقا مثِ اِکو هی پشت سر هم تکرار میکرد: بستریش کردن،بستریش کردن،بستریش کردن...
قفل شدم،عصبانی شدم، هنگ کردم،ریختم،شکستم،بغض کردم،،سست شدم،سست شدم،سست شدم...
احساس کردم دستم خیسه!بارون نمیومد! خون میومد...
+نگهدارش باش.