تنها سِلاح

بعد از سه روز اینور اونور کردن قرار شد امروز بیاد باهام

از ساعت 9/5عین بچه ها درحالیکه چادر و کیفم دستم گرفتم نشستم منتظرش, که وقتی بیاد یک ثانیه هم معطل نشیم و بریم

اینکه دقیقا ساعت 11اومده خونه بماند

میگه عه یادم نبود نوبت چشم پزشکی دارم باید برم

منم بدون هیچ حرفی  آمدم تو اتاق و در رو بستم  و خیلی ریلکس لباسام  عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم و همونجا نشستم و گریه کردم!  :|


شما بودین در این شرایط چه کاری ازتون برمیومد؟

+حضورش الزامی بود. نمیشد تنهایی برم. 

+ ضمن اینکه شکرت به خاطر همه چی ولی رها کن ما را از این وضع  مهربان:)



نظرات 1 + ارسال نظر
مهرناز سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت 02:50

ای بابا
اگه چندین بار بود ک تکرار میکرد این کارو.دیگه بهش نمیگفتم که همرام بیاد جایی.حتی اگه مجبور میشدم تنها برم یا اصلا نرم
این حرکت خیلی اعصاب ادمو خورد میکنه و تو ذوق ادم میزنه :|||

آره تنهایی هرچند سخت میگذره ولی خوبه به زور هم ک شده خوبه

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.