بعد از سه روز اینور اونور کردن قرار شد امروز بیاد باهام
از ساعت 9/5عین بچه ها درحالیکه چادر و کیفم دستم گرفتم نشستم منتظرش, که وقتی بیاد یک ثانیه هم معطل نشیم و بریم
اینکه دقیقا ساعت 11اومده خونه بماند
میگه عه یادم نبود نوبت چشم پزشکی دارم باید برم
منم بدون هیچ حرفی آمدم تو اتاق و در رو بستم و خیلی ریلکس لباسام عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم و همونجا نشستم و گریه کردم! :|
شما بودین در این شرایط چه کاری ازتون برمیومد؟
+حضورش الزامی بود. نمیشد تنهایی برم.
+ ضمن اینکه شکرت به خاطر همه چی ولی رها کن ما را از این وضع مهربان:)
ای بابا
اگه چندین بار بود ک تکرار میکرد این کارو.دیگه بهش نمیگفتم که همرام بیاد جایی.حتی اگه مجبور میشدم تنها برم یا اصلا نرم
این حرکت خیلی اعصاب ادمو خورد میکنه و تو ذوق ادم میزنه :|||
آره تنهایی هرچند سخت میگذره ولی خوبه به زور هم ک شده خوبه